یک حرف دری به دیواری!


کمی آن طرف تر باران شدید تر بود
و آرایشت بهم ریخته تر !
سایبان جایی برایت نگه نگذاشته بود !! !
باران بالای سرت گیر کرده بود
وباد !!!
هی داد و بیداد میکرد !
آبستن بود ! ابر !
باور کنید !!!
اخبار پشت اخبار
رعد پشت رعد
وبرق هم ! که خواهد رفت !
شعر ناتمام خواهد ماند!
درست مثل خوابهایم !!!

 

 هر گونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و پیگرد قانونی دارد.

 


برچسب‌ها: یک حرف دری به دیواری, شاهین حامدی, پست مدرن شاهین حامدی, کمی آن طرف تر باران شدید تر بود

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱ | 6:44 | نویسنده : شاهین حامدی |

شعر و دکلمه:شاهین حامدی

 

برای دانلود کلیک کنید

 


صدای شب صدای شب صدای شب
توهمی که از یادمان نمیرود

صداى شب همه را به خواب داده
که افتاب ! شهر را !! به باد داده !!!

زمان براى تو به اشتباه افتاده
مکان همیشه ته پرتگاه افتاده

فرار کرده اى به سوی چاردیواری
رسیده اى به روزهای سخت و اجباری

که چند سال عقب تر...به سمت جایى که..!!
تمام عمر تو بودم تا زمانی که ?!

تمام آینه با درد تو خونی شد!
تمام خاطرات از یاد خالی شد !!!

بایست روى دو پایت جا نزن ابله !!
خیالت مبهم است !! تو باز می آيي!؟؟؟؟؟؟؟

قسم به حرفهای در گلو مانده
به یک توهم واهى به نام آینده

به سختی این راه به سمت یک دره !!!
کشیده میشوید به سمت یک گریه !!

تهش !!! سیاه پوشی و یک چله
تهش !!! ازیاد رفته ای به همان قبله !

سلام به روزهای تلخ و اجباری
به حرفهای ناگفته و تو خالی

سلام به روزهایی که تا ته رسیده است
به قهوه های تلخی که شیرین شده است !!

 

 

شعر و دکلمه توسط اینجانب به ثبت رسیده است

 

هر گونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد

 

 

 

نظردهی غیر فعال است. دلیل: مطلب قدیمی میباشد و به دلیل مشکلاتی که از سمت بلاگفا رخ داد مجبور به بروزرسانی مجدد هستم..

 تعداد نظرها :265 نظر

 


برچسب‌ها: دکلمه شاهین حامدی صدای شب, شعر و دکلمه شاهین حامدی

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱ | 6:30 | نویسنده : شاهین حامدی |

شعر و دکلمه:شاهین حامدی

برای دانلود کلیک کنید

 

دارم درون ذهن خود سگ های بی رحمی
عشقم درون زندگی تنها تو میخندی!!!

تنها تو میخندی به این روزهای اجمالی
دستی به دور گردن یک مرگ اجباری !!

دارم غریبه میشوم در اوج این هستی !
داری منو پس میزنی اما ! نمیفهمی !

دارم درون زندگی هر روز میمیرم !
دست تو را میگیرم و هر روز میبینم !!!

از قصه بالا میرود اوج خیانت هااااا
دستم بجایی بند نیست دیگر مهم نیست !

پارو بدست میگیری و در اوج این خشکی
هی میروی و میروی اما ! مهم نیست

ظرفیت لیوان من محدود محدود است
دنیای تو دنیاااای کمبود است

شاید تو هم در زندگی کمبود هاااا داری !!؟
عشقم بدون در زندگی تنها تو میدانی !

ظرفیت لیوان من در حد یک حرف است
حرفی که باید میزدی دنیااا ! { بی پردست }

تنها تو میدانی که روزها هیچ است
در انتهای داستانم راه بی دره ست؟؟

 

 

شعر و دکلمه توسط اینجانب به ثبت رسیده است

هر گونه کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد

 

نظردهی غیر فعال است. دلیل: مطلب قدیمی میباشد و ب دلیل مشکلاتی که از سمت بلاگفا رخ داد مجبور به بروزرسانی مجدد هستم..

تعداد نظر:375 نظر


برچسب‌ها: دکلمه شاهین حامدی سگهای بی رحمی دکلمه, شعر و دکلمه شاهین حامدی, صدای شب توهمی که از یادها نمیرود

تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱ | 6:9 | نویسنده : شاهین حامدی |

واقعا هنوز متعجبم که چرا بلاگفا این اشتباه رو کرد؟

شاید خیلی هااااا مطالبشون رو از دست دادن  این خیلی بده خیییییلی.

اما خوشبختانه من چیزی رو از دست ندادم.خداروشکر.البته جز پست ثابت سوال و جواب.



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱ | 4:23 | نویسنده : شاهین حامدی |


اگر از درد این دل با خبر بودی ....
امروز...
      به بی ادبی محکوم نمی شدم ....!


پ.ن : تو نباشی ...
        من ...
        نباشم بهتر است ...!

پ.ن : راستش من دلم از فولاد نیست ...
        کمی...
        نگاهش کنید ....!

پ.ن : می خواهم احساس هایم
        را بگویم ...
        خوب یا بد ...
        می توانی بروی و گوش ندهی ...!

پ ن:آهای !!

اینجا تنها جایست که من حرف میزنم و دیگران گوش میدهند!!! اینجا حق با همه است !!!

پس قبل از آنکه من دهانم را باز کتم تــــــو گوشهایت را بگیر !

پ ن:گوش داز بودنت سالها مایه افتخار خواهد ماند.حیوان !





نگاهت رنگ بي اعتنايي مي دهدُ...
صدايت بوي تمسخر...!

گوش کن ...
آوازه ي دلت حتي تا اينجا هم مي آيدو من ...
از انتشار اين صداي خوف ناک بيم دارم ...!


+ تو تحمل مــــنِ !! بي تحمل را نداري !
   من تحمل کم  تحملي هايت را !

+ عشق روزي از ميانمان گذر کرد ...
   رفت تا آنسوي دنيا ...
   حالا...
    فقط يک اسم با خود حمل مي کنيم !




پ.ن: حالا فهميدم که تمام حرف هايت
   کنايه اي بود براي رد کردنم !


خ.ن: خنده ات می آید؟
       بخند آنقدر که زیر پایت علف سبز شود گوسفند


برچسب‌ها: رنگ, گوش, خوف ناک, فقط يک اسم, نیهاش شاه

تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۹ | 4:21 | نویسنده : شاهین حامدی |

سلام به همه دوستان عزیز.که همیشه اومدن و هم پای من بودن.

واقعا شرمنده تمام دوستان شدم که میان و  گله از نبودم میکنند حال بصورت خصوصی یا عمومی نظر زیادی واسم گذاشتن.

دوستان قرار بود زیر 4 روز بیام و آپ بشم اما متاسفانه اینترنتم از طرف شرکت قطع شده و تا تعمیر مجدد دکل فعلا نمی تونم آپ بشم.

دلیل:زمانی آپ میشم که بتونم به تماشای تمام دوستان برم البته اگه وقت شد همه :)

اما به زودی میام با کلی گله و شکایت :)


برچسب‌ها: نیهاش خان, آپ شدن مجدد

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ | 1:34 | نویسنده : شاهین حامدی |


براي خودم مينويسم ....

نه براي  تـــــــــــــــ و  ..!

از غصه هاي ميان کلمات ....

از فاصله هاي سنگين دو   پاييــــــــــــ ز..

از همين انضباط فصل هاي مساوي

=

وقدم هاي غير موازي اعتراض ..

که از روي خط هاي شکسته عادت....

                                            بي   تـــــــــــــــ و ...

                                                                               عبور ميکنند.
...!

http://hadinet.ir/i/attachments/1/1341659676147188_large.jpg





هيــــــــــــــ چ تفنگ عاقلي ....

شکاري را که از چنگ زندگي گريخته ..

نشانه نمي رود....

                                                                    کفتـــــــــــــــ ار است که ..

                                                                                نيمه شب ...

                                                    دنــــــــــــ دان در تغفن لاشـــــــــــ ه فرو مي برد..!


برچسب‌ها: براي خودم مينويسم, غصه فاصله, عبور, کفتار, تفنگ

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۶ | 2:0 | نویسنده : شاهین حامدی |
خواب‌هــــــــای حدود 2 شب

https://encrypted-tbn2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS_kR8UwuDnlU3_nENzNChv_nQ-kPBm0ftGA8c64BtakevZssSmvQ

این روزها مدام

آدم‌ها را اعدام می‌کنند
در این بین عده‌ای دانشگاه می‌روند

برای فردوسی کلاه

برای فروغ ریمل

برای شاملو سنگ قبر می‌پـزند

طبیعتاً عده‌ای شهید می‌شوند

!!! و راست راست

از خواب‌هــــــــای حدود 2 شب
حــــــــــرف می‌زنند !!!

فقط من
پشت سرم را نگاه می‌کنم
و صاف
تا روز است می‌خوابم.






این عکس ها را پشت نویسی کنید

این عکس ها
سالها را پس می گیرند!!!
 !

دو نفر
به سبک یک فاجعه
می ایستند در برابر دوربین
به هم دست می دهند!

 جیب هایشان از آمار مرگ و میر پُر
سرهایشان
از تیتر های درشت راست!
 !
این عکس ها
عکس های امروزند..!مردم خانه هایشان را عقب می کشند
به عرض خیابان های گمنامی که می دوند در طول شهر
تحریم نور و نمک و سلاح
پاهای لاغر و چشم های از کاسه در
انگار
چیزی سقوط کرده باشد
!این عکس ها
سال ها را به جلو می اندازند
تاریخ سر فرو می آورد از این عکس ها
 !در عکس بعدتر
در  ازدحام
انسان شکل خودش را از یاد برده است !!!
شبنم آذر

پ ن: یه عکس! خیره شده ام!!!
یادم نمی آید!
خودم را! عکاس را !!
یادم نمی آید عکسم را !!
انسان شکل خودش را از یاد برده است !!! لامسب.

برچسب‌ها: عکس ها, فاجعه, تیتر, سقوط, انسان شکل خودش را از یاد برده است, خواب های شب, شب, خواب, فردوسی, فروغ, شاملو

تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۸ | 3:55 | نویسنده : شاهین حامدی |

سلام به همه دوستان گل . بخوان بگذر 5 رو نمی خواستم بذارم ولی به

احترام دوستان(مخصوصا" الهه جان و ..........)

که همیشه درکنار من بودن و با حضور سبزشون باعث دلگرمی من میشدن بخوان بگذر 5 رو هم گذاشتم.



بخوان و بگذر (5)

می خواهم داستان را بازگو کنم!!!

پس بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت!

مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی بگذر!!

بگذر!! فقط بگذرکه من انگشت اشاره را بر لب گذاشته ام و سکوت را نشانه گرفته ام!

که من

شب ها سکوت را سکوت کرده ام تا همانند تو خواب های شبانه را صبح تعبیر کنم!

!بخوان و بگذر!

که اگر جای من بودی فکرهای پریشانت تعبیر را تغییر نمیداد!!!

بخوان بگذر! مثل روز هایی که گذشت!

مثل شب هایی! که ساعت از دو می گذشت و من! سکوتم را یاداشت می کردم!

تغییر در من جوانه خواهد زد!؟ سوال مبهمی ست؟!

مثل ان پیامک هایی که تعدادشان به بیست میرسید و تو !

یــا جوابی که خواندنش ثانیه را هم نشانه نمی گرفت! ؟؟

باز می خواهی بگویی خودت را جای من گذاشته ای!؟؟

که اگر اندکی گذاشته بودی فکرت زودتر از عقلت جواب مرا نمی داد

که اگر گذاشته بودی!

من پایان را سر اغاز کرده بودم

فکرهایم پریشانیم را غیبت میکنند.


دوستان مثل مطلب قبلی از بخوان بگذر(3) شروع کنید و اونایی که هنوز نخوندن

از بخوان و بگذر(1)

 

بخوان و بگذر(4)

 

ای کاش مثل هر شب! شبم صبح و صبحم صبح نمیشد؟

که شد!!!
اینک، چند شبیست که ساعت از دو می گذرد و هیچ حرفی نیست!

با خودش چه فکر میکرد؟!

که اینگونه بی دلیل حرفهایم را خواند و گذشت!

در این مانده ام که فکر می کرد ؟! ادمها این گونه فهمشان کم است!!!

بگذار برایت بگویم که خدا میداند و بس!!که حتی اندکی نیز قانع کننده نبود!!!

که اگر بود شب را راحت تر از او خواب میدیدم!

اری راحت تر از او خواب میدیدم!

با خودش چه فکرمیکرد که اعداد پیامکهایم به بیست میرسید و او جوابش را با پیامکی می داد

که حتی خواندنش ثانیه را هدف نمی گرفت!

این بار هم ، بخوان و بگذر! مگر ان وقت که خواندی نگذشت؟!

خیال برم داشته بود !فرقی میان تو و انها نبود!

    بود؟

جواب های کوتاه و چندین کلمه ایت ظاهرت را گویا کرد!

ای کاش اشتباه میکردم! و ای کاش اشتباهم را به رخ میکشید !

پناه بر خداوندی که بدون اندکی حرف با ماست.

پایان گفتگو هایم را اغاز کرده ام.

 

 


بخوان و بگذر(3)

 

شب است!

و من سکوت را سکوت کرده ام!

تا شبخوابی را به یاد بیاورم

انگشت اشاره را بر لب گذاشته ام و سکوت را دستور میدهم!

حکم رانی شده ام که حرفهایش را به زور به خودش تحمیل میکند

تو قانع شده ای قانع؟!

روزگار چند روزی گذشته است!

حرفهای ادمک شیرینیش را به کام تلخ داده است!

اینبار می خواهم برجک های حقیقت را نشانه روم

خیال برم داشته است!؟

که حقیقت هایم کام شیرین را به اثبات کشانده است!

به خودم امده ام!

که دیگران چه زود پذیرفته اند و من!

درگیر قانع شدنم!

احساسم به من دروغ نمیگوید

وتو باز در ذهنت بگو....!!!

 


برچسب‌ها: بخوان و بگذر, 4, 3, شب و صبح, بخوان و بگذر 1 2 3 4 5, پایان گفتگو ها, سکوت, روزگار, حرف دل, حقیقت, دروغ

تاريخ : شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۹ | 2:42 | نویسنده : شاهین حامدی |
سلام جاداره سال نو رو به همه تبریک بگم و از تمامی دوستانی که همیشه لطفشون رو از ما دریغ نکردن تشکر خواص کنم امیدوارم که سال بسبار خوب و رو به موفقیت دوچندانی رو داشته باشید...
دوستانی که هر دو مطلب رو هنوز نخوندن از بخوان و بگذر! (1) شروع کنند.
  
 
 
   بخوان و بگذر!
(2)

ساعت از دو بامداد کمی گذشته است!
هر شب احساس می کنم

باید حرفی بزنم که اگر نزنم شبم صبح و صبحم صبح نمیشود!!!

یادت که نرفته است؟!

گفته بودم بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت!

مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی!بگذر!!!

که اگر فکر کرده بودی؟!به عمق حرفهایم رسیده بودی!
تو از عمق میترسی؟؟؟
عمق چیزی جز حرفهای دل من نیست!

کوچک با کلی حرف که دوست دارم درک کنی

و به دلخواه

بگذری یا پایداریت را اثبات!!؟!!.




=================

      بخوان و بگذر!
(1)
 

بگذار برایت حرف هایی رابگویم!

مگر چه میشود؟

یا اتمام را سر آغاز میکنی! یا شروعش را با حقیقتی اغاز!

دلمان خوش است؟ که حتی حرفهایمان به خودمان اعتماد نمی کند!

 چه برسد به تو!که گفته هایم را گفته می دانی و جوابت را اعتقاد؟!

راستش را بخواهی ان روز نه باران بود نه برگ های خشک شده پاییزی!

همانند دیروزی بود که نه تو و نه من تو را دیده بودم!

همانند روز های عادی! که حرفهایم برجک ها را پایین می اورد؟!

به حرفهایم گوش کن؟

که حقیقت را فریاد میزند!

و مشکل ؟! گوش های ما ادم هاست که ادمک را ترجیح میدهیم.

حقیقت را دروغ و دروغ را حقیقتی شیرین می نامیم.

اری که هنوز حقیقت هایم شیرین است و تو هیچ چیز را نمیدانی؟؟؟

بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت! مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی بگذر
و در خواب عمیق شبانه ات لانه کن
که از ته دل دعا میکنم شبت صبح شود و صبحت پابرجا ! ! !

برچسب‌ها: بخوان و بگذر, 1, حرف, اعتماد, گفته هایم, پاییزی, که نه تو و نه من, حرفهایم برجک ها را, مشکل, حقیقت را دروغ و دروغ, شعرهایی, که از ته دل دعا میکنم

تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۱۲/۱۹ | 23:10 | نویسنده : شاهین حامدی |


 

کمی می دانستم

که پایان این راه هم چراغی نیست

 

یادتان رفته که مدام می گفتید ! : تو سنت کم است ! تو نادانی !

اما من مدام می دانستم و می دیدم

که در هر راهی که پا می گذارم

پایانش وصل می شود به اولین ردپایم

 

راه های برفی هم که تمام شده اند

ما در آغاز این بهار بی قرار ایستاده ایم

 

شما هم می بینیدش پشت اولین کاج همسایه !

می دانستم , آنروز کمی

اما اکنون با صدای بلند اعلام میکنم

که این بهار ما همگی عزادار آیینه و تاریکی هستیم

 

بی قرارنباشید

می دانید که من اهل شلوغی و زاری و تن پوش ِ سیاه نیستم

 

اما ,خوب دیگر ,آدم عزادار باید کمی مکث کند

 

باید کمی کم بیاورد

 

عجیب نیست که من هم کم آورده ام

چه انتظاری دارید

نگفته بودم که پیش گوی آمدن باد ورفتن آفتاب هستم !

 

گفته بودم ؟ ! ؟


راستش

فقط گاهی انگار می دانم

که همه راه ها به تاریکی بی چراغ ختم می شوند .

 

 پ ن: همان گونه که مرزهایت تاریک و  تار بود ، تاریکی را احساس می کنم.

پ ن: یادت که هست؟؟!!  از خداوند بیامرزدمان ، چندی گذشته است و انتظاری نیست!

پ ن: که من اهل شلوغی و زاری و تن پوش ِ سیاه نیستم

 اما ,خوب دیگر ,آدم عزادار باید کمی مکث کند

پ ن:پس مکث می کنم انقدر که به سکــــــــــــوت تبدیل شود !!!

                                 من حتی سکوتم را مکث میکنم ،! ،! ،،!!



 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۱۰ | 20:15 | نویسنده : شاهین حامدی |


 

خیلی پیچیده نیست

یعنی

باید کمی صبوری کنی

و بی درنگ مسافر ِ راهی نشوی

که امتدادش   حتا

کاج ها را خسته کرده است

!

مثل همین سه شنبه که به خانه می روی

در خیابان طولانی کارخانه

مدام  وانمود کن

هیچ اتفاقی نیفتاده است

و وقتی به خانه رسیدی

طوری کلید بینداز

که راه چندان هم طولانی نبوده است

و

اگرهر روز  ادامه اش دهی

 کوتاه ترهم  می شود

درست مثل شبی

که فراموش کرده بودی

کسی که کنارت خوابیده

تنش سردتر از همیشه است .

 پ :و چه زود ! یا شاید هم کمی زود تر از زود !!!

پ ن: خداوند بیامرزدمان ! سرمایم را احساس کرده ای و مدام گلبافت هایت را چنگ میزنی

پ ن: و هنوز  دوست داری !!؟؟!! که دستانم یخبندانی باشد  و  حرفهایم ؟! به قول خودت برجکت را پایین بیاورد!!

 درست مثل سربازانی که هم اکنون ! پرچم را پایین کشانده اند !!! وقت خواب من فرا رسیده است!

پ ن:راستی ؟؟؟ ! پست من نگهداری برجک است نه...


=========================


                       لابد حق با همه است

تو

خواهرت

مادرت

نزدیک ترین دوستانت

وخویشاوندان سال ها ،

از دور

یا حوالی خانه

خیلی فرق نمی کند

بهار

زمستان

یا تلخی تابستانی که هنوز هست.


انگار از پشت آیینه می خندی

به همه

حتا من که لام تا کام

لبانم را به اندوه آغشته ام

وبلند بلند وهراسان خیره می شوم

به شبی

که تنها ستاره اش  ... خاموشی است .

 

راستش رابخواهی:

دلخوشی ا ین روزها یم

مرگی است

که به وفور تکثیر می شود

لا به لای عکس ها

و گلایل های غمگینی که درسبدها می خندند ...

 

این سکوت که می بینی

پلی است

که چشمانم

یک سویش منتظر

وسوی دیگر مردی باچمدانش..

شاید پیش از طلوع

سپیده ای بیدار شود .

 

لابد ...

این روزها حق با همه است

جز من

که منتظر ایستاده ام

و بی دلیل سکوت می کنم


پ ن:!!! انقدر شب ها ! سکوت را زمزمه کرده ام
که صدای تیک تاک ساعتم را سکوت می شنوم!!!

پ ن:لابد حق یا همه است؟؟؟

پ ن: وقتی همه از عشق می گویند و من از دوست داشتن!
وقتی انها عشق را می پرستند ومن
 عشق را تنها واژه ای برای ابراز دوست داشتن.!!!

اری حق با همه است ؟؟!!

بگذار انتظارم را  ادامه دهم و
سکوتم را بی دلیل نشکنم ...!


تاريخ : شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۸ | 4:24 | نویسنده : شاهین حامدی |


آفتاب بی سایه و

شب بی ماهتاب

خواب بی رویا و

بیداری بدون آگاهی

و گام زدن در مرز های ناشناخته پایان راه

بی حتی نیم نگاهی

به دژخیمان و

دروازه بان


پ ن: و تیر شلیک شد!!!

پ ن:گناهم چه بود !!؟؟؟؟!! مرزهایت برایم نا آشنا بود و تو؟!؟  فکر وذهنت هدف بود هدف

پ ن: از این ناراحتم!!! که قلبم هنوز ! تیر میکشد > و > او !!!  بی تقصر سیـــری از درد میشود.

پ ن: ؟!؟ گناه من چه بود !  که ان روز خورشید هم ، کم نور ! سایه ات گمنام ، شبم بی مهتاب و مرز و

        بومت نا پیدا ؟؟

پ ن:گناه من چه بود که نگاه کردن به این سو یا به آن سو فرقی نمکرد !!!

من چشم بسته مرز ها را عبور کرده بودم !

پ ن: به خودت بیا ! که تیرهایت از هدف دورتر بوده است! این گونه  نیست ؟؟؟؟؟

که اگر نبود همه چیز سر جایش بود ؟ یا پایان راهش ! !!



=======================



خيابان ها هرز مى روند


زير پاهايم


خواب ها هرز مى روند


زير پلك هايم


و حرف ها...



دستم به هيچ سيبى نمى خندد

و هر روز


بزرگ تر مى شود


شكل آشفته درخت


از طرحى كه باد به خاطرش مى آورد


هيچ كس باورش نمى كند؛


كه حرف هاى آدم هم، ته مى كشد


درست مثل جيب ها


مثل كاسه ها


مثل سيب ها



انتهاى اين روزها...


همان خيابان هرز زير پاها!!!


منتها  !!!


اين بار از سمتى مى چرخيم


كه باد حرف مى زند

 

پ ن: میخواهم انقدر دست به سیبی نزنم، تا درخت بالا بیاورد!!!میدانم  ! سیب سقوط خواهد کرد!!!

پ ن: شاید هم باد ؟؟؟؟؟!!!

 اخر که سیب را خواهم دید؟؟ میان ان همه برگ !میان ان همه چشم!!! که چشم مرا ندارند!!!

پ ن :به راستی که حوا ناقص العقل بوده است!!! کمی صبر....آری صبر!!

پ ن: و ادم جاهل ؟؟؟!

این روز ها که نه حوا هایمان و نه ادم  هایمان ادم هستند  !

پ ن:درخت پر بار میشود و ما ،!! پیر

پ ن : سن هایمان در حال اوج گرفتن است و تو من تو من تو من!!؟ ،، وثانیه ، به ثانیه اتمام میشود.

یادت همیشه هست !!!




Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۰ | 0:18 | نویسنده : شاهین حامدی |


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTfwJLar_KPRieaaadbslpAk9EboU3M9Pq9WZ6gT44dpX3qhVQdXuaMAMRqTw

من چاره ای ندارم

جز بد شدن و بد بودن...

خشم و دسیسه و نیرنگ...

فریب و دروغ و

خاموشی...

وگرنه چه کسی این داستان پیچیده را

حتی باور میکند؟

چه برسد آنکه روایت کند آن را

دست کم جوری که باور کردنی باشد!


پ ن : عمری یست که حرف هایم را به در میگویم و دیوار حرفی  را به تو نمی رساند.

پ ن: انقدر به دلیلش فکر کرده ام که هنوز هم دلیلش!؟ دلیلی ندارد؟...!!!

پ ن: من حرفهایم را به دیگران رسانده ام !!! ؟ انها همه میگویند!!! اشتباه کرده ام!؟؟
چه میشود کرد ؟! وقتی بیشتر نمیتوان توضیحی داد!!! وقتی خودم هم دلیلش را نمیدانم؟؟؟
پ ن: اری !!! پس هم اکنون  من بد ! خشم و دسیسه ونیرنگ ،، فریب و دروغ ،،، و هنوز هم خاموش، دلیلش را که میدانی ؟       ( سوال؟؟؟ و جوابش هنوز سه ...)


=========================

درست شبیه طفلی

که نمی داند روز اول دبستان

شبیه ریسمانی ست

                           که برفراز مغاک بسته اند    (مغاک =گودال)

بی اینکه  بداند

بازی گوشی هایش

پشت نیمکت ها

فرق دارد

با حیات بــــزرگ خانه

،،

دهانش را باز می کند

و می خندد

به معلمی که خنده از یادش رفته است

...

باور کن

اگر نجنبی دستت رو می شود

و بعد دیگر هر چقدر تقلا کنی

می شوی

همان طفلی که از مدرسه برمیگردد

و موقع برگشت

مجبور است

به زمین و آسمان ناسزا  بگوید .

بیچاره بچه ای که تو باشی

پ ن: دیر شده است یا نه ؟؟؟ نمیدانم

پ ن: انقدر فکر و ذهنم مشغولت بوده است که انگار، چندی نگذشته و تو، فقط برای چند روزی رفته ای.

پ ن : تو؟ بچگی کرده ای یا من ؟؟؟ هنوز هم نمیدانم؟!!!

پ ن:شاید هم ! فرقی نمی کند و تو سال هاست به زمین و آسمان ناسزا گفته ای؟؟ !
پ ن: سوال؟؟؟ سوال؟؟؟ و جوابم هنوز سه ...  است

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



تاريخ : شنبه ۱۳۹۰/۰۹/۲۶ | 19:6 | نویسنده : شاهین حامدی |

http://devid.jalbum.net/Studie-macrowork/slides/1200dripdrop-021.jpg

من آغوش ترا

بار ها و بار ها

در رویا ودر

واقعیت

تکرار می کنم و

نفس می کشم و

دوباره باز

به عمق تیره آب های تاریک می روم.


پ ن: با خودت چه فکر میکنی ؟

پ ن: من سنگی بودم که با هر پرتاب ، نفس
 میگرفتم و ته اب می مردم .

پ ن:اعتراضی نیست !!! سوال هایی دارم و یک خواهش؟!

پ ن:برای یک بار هم که شده شیرجه ای بزن و بسویم بیا
راستی ؟؟؟؟ یادت باشد سوال زیاد دارم و تو نفس هایت کم

پ ن: نترس سرت هم به سنگریزها بخورد چیزی نمیشود خودی هستند!!!! یادت که هست

====================


  قهرمانها!!!

قهرمانهايمان در ميدان رزم تنهايمان گذاشتند وگريختند

                                             تا همچنان قهرمان باشند

وما خود را کشان کشان به گوشه فراموشخانه ها کشانديم

اينک       همان قهرمانان پرهيز کار

                     فرياد مي زنند"

                                           پس چه شد ؟

آنهمه  ايمان

آنهمه اراده

آنهمه اميد

                            اي نفرين بر ايمان

                         نفرين بر اراده

                        نفرين بر اميد

 قهرمانان پوچ ما !!!

                        ما براي کشتن اين القاب خاک آلود

                     چنين خود را به لجن زار کشانديم ،

ما شرف قهرماني خود را مدتهاست

                                                          قي کرده ايم                (قي= بالا اوردن-استفراق)

 شما نه شير بيــشه هاي نبرد                      که

           کفتار پليد گورستان هوسهايتان  بوديد

                    بدرود قهرمانان

                         بدرود

پ ن:پس ، خودت مي گويي؟ ميدان رزم را به چه سرعتي ترک کردي؟؟
پ ن: راستي؟!!!! قبل از اينکه جوابي بدهي بگويم!
جواب ها تئوري هستند نه عملي خيلي ها به بهانه عملي شتاب زده دويدند و هنوز....

پ ن :در پي اينم ؟ اين وسط من قهرمان اين رزم . دشمن ، فداکار يا ابله بودم

پ ن:ديگر چه دردي هست من در لجن زاري هستم که کنارش آزاد راه ي ساخته اند
 و مردم با سرعت ،،، هر تواني ،،،که تو بگويي 2 ، 3

چه ميدانم!!! از کنارم ميگذرند و بوي از من نمي فهمند.

پ ن:ان شب از کنارم گذشتي از بويت مشخص بود عرق کرده بودي و خسته و ناتوان !!!
حالا کلي فهميده ام ،سرعتت خيلي بالا بود

پس بدرود قهرمان بدرود.( جوابت را مينويسي يا نشان ميدهي(عملي - تئوري) چه ،  فرق مي کند؟؟؟ )




تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۹/۰۸ | 1:22 | نویسنده : شاهین حامدی |

         


بي هيچ سلاحي،

روي صندلي ام مي نشينم

 و صداي كليد را مي شنوم

كه قفل در مي چرخد.

قاتلِ من، روزي

تمام پله ها را بالا مي آيد.

صداي خيابان بلند است

وفرياد هاي من هرگز،

كسي را به سمتِ اين پنجره نمي كشاند.

صداي خيابان بلند است

ومن هرگز

با خود اسلحه اي حمل نكرده ام.

پ ن: راستی؟؟!!! در قفل بود یا قفلش کردی؟
پ ن: پنجره ام را چه؟هنوز هم گل گرفته است؟؟

پ ن :شنیده ام اندکی از حرف هایم به گوشت رسیده است.
با خود اسلحه ای حمل نکرده ام بیا که کلی حرف برایت دارم
یادت نرود جواب سوالاتم را با خود بیاور کامیون دم در هست( در بست)



========================



          فردا


از پشت پنجره اتاق

لابلاي درخت پير

هر روز تو را مي بينم/ از در خانه من مي گذري.

با لبي خاموش نگاهي گويا

با قدمهاي سنگين وخيالي سبکبال

                   از در خانه ام مي گذري

                 هر روز تو را مي بينم

       فردا هم خواهي گذشت

اما ديگر تو را نخواهم ديد

زيرا ..........

انقدر به ذهنت فشار بياور !!!
که يادت بياييد
ان روز ها تو مي امدي و اين ديوار سدي بود بينمان
ابله ؟! اری ابله !!! من براي با تو بودن در حال دور زدن ديوار چين بودم!
حالا تو رفته اي؟!؟ به کجا ؟ نميدانم  ، نميدانم؟؟؟
 شايد تو هم براي ديدنم ديوار ها دور ميزني؟؟؟
شايد هم براي نديدن هم همديگر را دور ميزنيم.

راستي که زمين گرد است





تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۰۹ | 19:43 | نویسنده : شاهین حامدی |

            قمار


پيش از اينکه سوت آغاز نواخته شود            

                                                     دويدن را آغاز کردم

                        از همين است که چنين خسته ام

معلمي مي گفت:

             عشق شمشير است    و    دوست داشتن سپر

                  ما هميشه سپر را بر ميداريم

احتمال خفيف برد

                    بهتر از پاک باخته ميز را ترک کردن است

پيش از آنکه سوت آغاز نواخته شود

                                        پريدن را آغاز کردم

زين پس با دست خالي

                              قمار مي کنم

                                           مزيتش اينست که چيزي هم نمي بازم

پ ن: آری ! ارزش تو بودی که از دست رفت.
می خواهم بیایی ، اگر بیایی؟ با دستان خالی قمار  میکنم
خیالم امن است تو را نمی بازم (ای سکه ی طلای طرح قدیم) یادت همیشه هست
حیف که ارزشت ثابت نیست تا مثل بچگی ها بگویم
2تا !!!  یا یه دنیا
دوستت دارم.
 

                            
 با اينهمه باخت بازم قمار ميکنم


=======================




گورم را با خودم بر مي دارم

در چمدانم

و اندوه هايم را

يکي يکي بسته بندي مي کنم

 
نه !!!

زندگي

دلخوشي ساده لوحانه اي ست

لبخندي ست

از سر رضايت و تسليم

که بر چهره ام نمي نشيند

بوسه هاي تو را بر مي دارم

در چمدانم

مي ريزم در جعبه نقره اي کوچک

و اتاقمان را مي پيچم در شالم


و تو

اي خداي مهربان

تو بمان

فقط براي همين جهان
!
پ ن :این جهان را برای تنهایی ما افریدی!!!
کفر نمی گوییم ، تنهایی را حس نکرده ای

پ ن: هرچند ما ادم ها تنهایت گذاشته ایم اما ...


پ ن: مي خواهم انقدر بروم که خدا هم مرا پيدا نکند
حرف هم نمي زنم ،در راه ديوار ها گوش دارند
اما موش های گوش دار ، جایم را نشان نمی دهند
یادت با من است خوب میدانی موش از گربه هراس دارد. (ملوس)





تاريخ : شنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۳ | 19:8 | نویسنده : شاهین حامدی |



شعبده باز،

دست در کلاهش بُرد

تفنگي بيرون آورد

و به خودش شليک کرد...

همه دست زدند!!!

به‌جُز

مردي که از روي زمين

خون‌ها را پاک مي‌کرد... ?


پ ن: چرا !!! ، چرا ترس از ان داشتی ! که دیگران خنده ای کنند

پ ن:هنوز هم  نمی دانم منظورت این بود که تنها برای توام یا تو برای دیگران؟

پ ن: شاید هم ترس از ان داشتی که محبوب تر از تو شده ام؟؟؟

(کمبود در تو احساس میشد)


========================



پس، زندگي

مرا

در جايي از زمستان

فراموش کرد؟

 

فراموش کرده بودم

آستين امروز

اشک هاي ديروز را

پاک نمي کند

پ ن:همان طور که فراموش کرده بودی

پ ن: زیر استین دیروزهایمان مار پرورش نمیدادم

پ ن:صادق بودم و مجبور به بازیگری




تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۸ | 16:8 | نویسنده : شاهین حامدی |
                                                                                                           حسين پناهي
 

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان

نه به دستي ظرفي را چرک ميکنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

و اندکي سکوت......

پ ن:قرارمان سکوت بود ؟
پ ن : حالا که دیگر همه میدانند؟ نیت کن و سکوت را پابرجا !!!
پ ن :قرارمان ! این پنج شنبه ، تنها با یک شمع و اندکی سکوت .
پ ن: هرچند میدانم قرارهایمان یادت نمیماند ( _  بیماری و بشدت مریض (دیوانه)     )

                                                                                           


====================


جاده در دست تعمير است ؟
حتم دارم...

كارگران در تمام جاده ها مشغول كارند!

همه راه هايي كه تو را به من ميرسانند

در دست تعميرند!

و اگر نه

تو حتما مي آمدي ...

پ ن :باشد !!! به دیگران هم میگویم ، خودم را خر کرده ام

به خودم میگویم؟

پ ن:اگر خر کردنت به اتمام رسیده است میخواهم در همان طویله ای که تو هر شب در آن

خواب مرا میدیدی طبق معمول خوابم ببرد.




تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۷ | 14:53 | نویسنده : شاهین حامدی |

 

           بيداري مکرر

                    

 

حسودي ام مي شود

وقتي اين همه خواب مي بيني

و هي جوان مي شوي

و من هر شب

از بيداري مکرر خويش

                           آشفته مي شوم

اين بار اگر ببينمت

برايت خواهم گفت

يا به جاي من هم بخواب

يا پنجره ي مهرباني ات را

                               کمي بازتر بگذار

پ ن:نه انقدر باز که هر کس واردش شود

پ ن:  مهمانسرایت از زبان نمیافتد

 

 

====================

 

               چندمين غروب

 

  چندمين غروب بود

که نيامدي

ماسه هاي ساحل پر از تکرار قدم هايم بود

و من دريا را

              تا ته بيقراري سر کشيدم


پ ن:زخم هایم از تو نیست اگر بود شوری دریا یا تسکینم میداد یا زجر

پ ن:اری، زخم هایم از داخل است مستش کردم ، دوایی نبود ،هوس اب دریا را دارم

پ ن:و امید دارم ، دیر یا زود دریا دعوتت خواهد کرد لیوانت یادت نرود....

 

 



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۱ | 0:51 | نویسنده : شاهین حامدی |



در جشن تولدت امسال

...با اين باد سردي که مي وزد...

زحمت نکش!

لازم نيست فوتم کني.


پ ن:هوایت هنوز، بوی خاطراتی را میدهد که خوب یادم هست.

پ ن: خواهشا"  ، خواهشا"  در کنارم نفس هم نکش ، بازدمت هم آزارم میدهد.



======================




حرفي براي گفتن

نيست؟!

بايد

سپيدي کاغذ را

باور کنم ؟

پ ن: سپیدی نامه ام سکوت بود.

پ ن: درکنارش رضایتی که تو نفهمیدی (نفهم).


========================



يک)


 

دنبال بازيچه ي گم شده اي

 تمام سوراخ سنبه هاي خانه را گشته ام

 نيست

 گويا من بزرگ شده ام مادر

 باورمي کني؟

.

.

 

 

 دو)

  ببين!

 قانون بازي اينست:

  من بازيچه ي تو

 تو بازيچه ي من

 حالا از اول

 مي آيي؟

.

.

 

سه)

  براي اوقات

 سر رفتگي حوصله مان

 بجز عاشق شدن

 فکري بکن

.

.

 

چهار)

 يکبار در ميان

پيدايت مي کنم

پيدايم مي کني

سک سک!

و بازي چه آسان

تمام مي شود

.

.

.

.

.

 

 

 

 

پنج)

 

يادم بماند که

پ ن:زمین هنوز گرد است و درحال حرکت.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۹ | 14:53 | نویسنده : شاهین حامدی |



"چه کاريست؟

: بازي با حريفي که 

 

 مي داني بازنده اي!"

 

درچشم هاي روزگار

سرد

نگاه مي کنم
پ ن :  بازي کرده ام تا تو خوشحال شوي نه رغيب سر سختت که حالا هيچ خبري از تو نيست.

پ ن:شايدم هم باشد ، براي يافتنت به سراغ رغيب هاي سرسخت تر از من بايد روانه شوم

پ ن:حالا که بزرگ شده ام   حريــــــــــــــف؟





========================




نتيجه!

 

               هر چه بيشتر فکر مي کنم

               کمتر به نتيجه مي رسم:

               نوشته ها را خط مي زنم

               خلاصه تر و خلاصه تر...

               تا جايي که به صفر مي رسند

               حرف هاي ناگفته ام...


پ ن : نتيجه هنوز همان 1 بر صفر است


تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۱ | 14:0 | نویسنده : شاهین حامدی |



جايي از زمان،


          در يک نا آگاهي مطلق،

         همه چيز خاطره مي شود :

           آن باراني

          آن کتاب،..

          آن مجادله ي کوتاه و آن خنده ها

          که تا آمديم از ته دل ،به بودن يا نبودنشان شک کنيم،

          گذشته بودند...
در فکر اينم که باز ميشود برگشت




===========================
 

خبر ها بيمارند

بيمار

بيمار

هيچ خبري خوب نيست

 پ ن : و چون خبر آمدنت خوشحالم کرد و بعد يادم آمد زياد آمد بودی


===========================




زير نور لرزان شمع

 

مشکلات يکديگر را تماشا مي کنيم

 چشم هايمان را باريک مي کنيم و دل مي سوزانيم  :

"درست مي شود" !

 

و چشم مي دوزيم به دور تر ها

آنجا که هيچ شمعي هنوز

 نتوانسته

روشنش

 کند

پ ن :هنوز نمیدانی چه شده ؟ چه چیز درست میشود؟
 پ ن :بی خود سفره دلت را پهن نکن    درست می شود.



=============================





اين روزها

 

                    حرفي

                    براي گفتن

                    ندارم

                    همچنان

                    که دليلي

                    براي سکوت!


پ ن :سکوت کرده بودم !یادت نیست!شکستن سکوت را چه؟
پ ن : حرفی برای گفتن نیست !سکوت هم نمی کنم نهایت کار انجام خواسته هایت می شود
 
خدا پشت و پناهت



===============================



حکايت دل

تمام واژه هارا جمع هم کنم
چه حکايتي از دل خسته
که هرچه بگويم
تمام نميشود شرح اين دلتنگي
قصه ي هزار و يک شب ِ شيدايي و جدايي
چه بگويم
سوخته  دل و جانم
بر باد رفته  خاکستر ِ يادم
شب بي فانوس و ستاره
کوچه ي بي مهتاب
دل بي مجنون و ليلي
ديده هاي پر آب
چه بگويم از دل غمگين
دل در حسرت نگاهي سوخت
چشم با بي وفايي ها ساخت

و اين حکايت همچنان باقيست ....



=============================




                   جنگ نابرابر

ميدانم جنگي نا برابر ست

غارتگري چشم تو ،از دلم ُ

استقامت عقل ، از عاشق شدنم

چاره اي نيست

گناه گريز بيش از شکست است

تا سقوط نهايي ، در ميدان ميمانم





===========================


       
               رخ بنما

دلگيريهاي من تمامي ندارد

وقتي راههاي به تو رسيدن

همه گم شده است

ميان وسوسه هاي من و خستگي هايم

رخ بنما

دل عجيب تورا ميخواهد .

 

                                                                                              شباهنگ

===============================


کوتاه نوشت

حل کرده ام تورا

ميان آب دلتنگي

يا حل ميشوي و تمام ميشود اين درد

يا سر ميکشم و جاري ميشوي در رگم

                                                                                             شباهنگ



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۵ | 5:40 | نویسنده : شاهین حامدی |

براي خودم مينويسم ....


نه براي  تـــــــــــــــ و  ..!

از غصه هاي ميان کلمات ....

از فاصله هاي سنگين دو   پاييــــــــــــ ز..

از همين انضباط فصل هاي مساوي....

وقدم هاي غير موازي اعتراض ..

که از روي خط هاي شکسته عادت...

                                            بي   تـــــــــــــــ و ...

                                                                               عبور ميکنند....!

پ ن : خاطراتت ،  شیرینی سفرم را تلخ کرد.
          




=================================




هيــــــــــــــ چ تفنگ عاقلي ....

شکاري را که از چنگ زندگي گريخته ..

نشانه نمي رود....
                                                                    کفتـــــــــــــــ ار است که ..

                                                                                نيمه شب ...

                                                    دنــــــــــــ دان در تغفن لاشـــــــــــ ه فرو مي برد..!





=================================


من در جستجوي....


قطعه اي از آسمان پهناور هستم ...

كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد...!



پ.ن : کم رنگ مي شوم ...

روز به روز...!


+پ.ن: آسمان هم مي خواهد مرا از ياد ببرد






تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۵ | 20:15 | نویسنده : شاهین حامدی |






50+0


من مرده ام ...
با يک سقوط ....
که تمام استخوان هايم را شکست...
و جنازه ام را به قعر دره اي دور افتاده انداخت
که هيچ گاه پيدايش نخواهي کرد !

و من ...
به خدايم نرسيده ام ...
که سقوط را در خواب هايم مدام تماشا مي کنم !


+ مي خواهم فراموش کنم اين زمين را ...
   و تنفرم را از هر آنچه در زمين است !

+ تو هنوز هم حال بدم را نفهميدي ؟




=========================





نگاهت رنگ بي اعتنايي مي دهدُ...
صدايت بوي تمسخر...!

گوش کن ...
آوازه ي دلت حتي تا اينجا هم مي آيدو من ...
از انتشار اين صداي خوف ناک بيم دارم ...!


+ تو تحمل منِ بي تحمل را نداري !
   من تحمل کم  تحملي هايت را !

+ عشق روزي از ميانمان گذر کرد ...
   رفت تا آنسوي دنيا ...
   حالا...
    فقط يک اسم با خود حمل مي کنيم !

+ حالا فهميدم که تمام حرف هايت
   کنايه اي بود براي رد کردنم !

خ.ن: خنده ات می آید؟
       بخند آنقدر که زیر پایت علف سبز شود گوسفند


=========================





          پروفايل





امروز دلم كه برايت تنگ شد ....

سرچ َت كردم ...

دلم مي خواست وقتي صفحه ي اصلي پروفايلت را باز مي كنم ...

به چيزي غير از اين ها بر خورد كنم ....

                                              .....!
خ.ن : چه چیزهایی در پروفایلت دیدم
تازه فهمیدم که اصلا نشناختمت
پروفایلت اثبات خیانتت شد
خائن دوغگو




=========================


اگر از درد این دل با خبر بودی ....
امروز...
      به بی ادبی محکوم نمی شدم ....!


پ.ن : تو نباشی ...
        من ...
        نباشم بهتر است ...!

پ.ن : راستش من دلم از فولاد نیست ...
        کمی...
        نگاهش کنید ....!

پ.ن : می خواهم احساس هایم
        را بگویم ...
        خوب یا بد ...
        می توانی بروی و گوش ندهی ...!


====================================



http://img.tebyan.net/big/1389/07/19241879416620669166195441011613313645101.jpg


      ياد آن روز..

 

آن روز يک روز خاص نبود

يک روز معمولي پاييزي بود

يک روز معمولي که باران هم مي باريد!

روزي که از عشقت سيراب شدم

روزي که "من" و "تو" شکل "ما" بود

روزي که چشمانت را به من بخشيدي


دستانت را..

مهربانيت را..

و من زندگانيم را به تو بخشيدم!

آن روز از لبانت عشق نوشيدم

و در آغوشت زندگي کردم

همان روز معمولي پاييزي که باران هم مي باريد!

روزي که من بودم..

تو هم بودي..

وديگر هيچ نبود

هيچ

حتي شرم!!






===================================


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQKmjv7YajAs3GyPDWtdisYUXdyXnJfyDYx5SVTc9hoBRG74kaikTCIGYA


باران نمي شوم

که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد

تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.

ابر مي شوم

که از نگراني يک روز باراني

هر لحظه پنجره را بگشايي

و مرا در آسمان نگاه کني...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۷ | 3:5 | نویسنده : شاهین حامدی |