این پست ثابت است.

سلام تصمیم گرفتم  جواب سوالهای متعددی که دوستان مدتـــــــــــهاست! بصورت خصوصی از من             می پرسند  رو اینجااااا جواب بدم.

سوالات بسیاری بود اما تصمیم بر این شد که کم کم پاسخگو باشم.

مرسی از تمام دوستان، که با حضور سبزشون انگیزه ای شدن تا دوباره دست به کار شوم

 

 لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

 بخش سوم ثبت شد

 پروفایل فعال شد

 

 


برچسب‌ها: جواب سوالات, شعر و دلنوشته ها, سکوت, شب, شاهین حامدی
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در پنجشنبه دوم مرداد 1393 و ساعت 16:25 |
 


 

شعر و دکلمه :شاهین حامدی

 

برای گوش دادن کلیک کنید

 

برای دریافت فایل با کیفیت 128 و 320 از لینک زیر استفاده کنید

 دانلود با کیفیت 320

  دانلود با کیفیت 128

 

 
صدای شب صدای شب صدای شب
توهمی که از یادمان نمی رود !

صداى شب همه را به خواب داده
که افتاب ! شهر را !! به باد داده !

زمان براى تو به اشتباه افتاده
مکان همیشه ته پرتگاه افتاده

فرار کرده اى به سوی چار دیواری
رسیده اى به روزهای سخت و اجباری

که چند سال عقب تر...به سمت جایى که..!!
تمام عمر تو بودم تا زمانی که ?!

تمام آینه با درد تو خونی شد!
تمام خاطرات از یاد خالی شد !

بایست روى دو پایت جا نزن ابله !!
خیالت مبهم است !! تو باز می آيي!؟؟؟؟

{{  قسم به حرفهای در گلو مانده
به یک توهم واهى به نام آینده !!!  }}

به سختی این راه به سمت یک دره !
کشیده میشوید به سمت یک گریه !!

تهش !!! سیاه پوشی و یک چله
تهش !!! از یاد رفته ای به همین قبله !

سلام به روزهای تلخ و اجباری
به حرفهای ناگفته و تو خالی

سلام به روزهایی که تا ته رسیده است
به قهوه ی تلخی که شیرین شده است ...

 

 

 

 


برچسب‌ها: دکلمه شاهین حامدی, صدای شب دکلمه شاهین حامدی, شعر و دکلمه شاهین حامدی
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در پنجشنبه سی ام مرداد 1393 و ساعت 6:55 |

 

درست مثل آخرین قدرت یک سد عظیم !
که انتهای قدرتش! به یک قطره بند شده است.!!
قطره ای که ناچیز است!
و حالا !
همه چیز شده است!
پس به قد و قدرتت اعتمادی نیست
کافی ست!همرنگ جماعت شوم
{{ تا عظیم ترین رخداد سال را رخ بدهم!!  }}
من !همان قطره ای هستم که دیگران برایش دعا میخوانند
حالاست
که قدرت یک قطره را قطره میداند!

 

پ ن:گذشـــــــت ! گذشته ای که باید میگذشت!!    سالهــــاست !!

سالهاست آدمـــــــــک حرفهایش را به کام تلــــــخ داده است ! 

و روزگار  !!!  روزگاری که چرخید! بـــد چرخید

روزگاری که شب شب بود ! و  روز روز !!     وآدم ها معکــــــــــوس !!

پ ن:{{ سر درد هم دست از سر من بر نمیدارد

گیجم در این روزهای تکراری

بیدار بیدارم تو بیداری !؟   }}


برچسب‌ها: دلنوشته, قبرستان شعرهایم, گورستان شعرهایم, پست مدرن
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 و ساعت 16:57 |


50+0


من مرده ام ...
با يک سقوط ....
که تمام استخوان هايم را شکست...
و جنازه ام را به قعر دره اي دور افتاده انداخت
که هيچ گاه پيدايش نخواهي کرد !

و من ...
به خدايم نرسيده ام ...
که سقوط را در خواب هايم مدام تماشا مي کنم !


پ ن :  حالم از انسان و مرگ و استخوان پوسیده اش بهم میخورد
از خوابهایی که مدام باردار میشوند !!
از خوابهایی که خواب را میبینند! 
از تو! از تو ! و از تـــــــــــــــــــو !!    از تمام روزهایی که تا ته رسیده اند !!!
از پنجاه هایی که با نبودت جمع میشود (0+50 ) مساوی است پنجاه %
وتــــــــــــو >>>>  پنجاه سال هم بگذرد حیوانی ابلهی نادانی نادان. صد%
 
 
 
 
 
 

برچسب‌ها: شاهین حامدی, مرگ, خواب, انسان, حیوان
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در دوشنبه شانزدهم تیر 1393 و ساعت 5:56 |




چه کسي شهادت مي‌دهد؟
پاييز مسافر بود

من تا آسمان را نگاه کردم، تا ساعتم را کوک کردم

من تا گل‌هاي پيرهن را از رويا و روز و شب رها کردم

رفت

چه کسي شهادت مي‌دهد:

که من دوستش داشتم

و کبوتران مي‌توانستند بي‌دغدغه و بي‌دانه در دستانش پناه بگيرند

کسي باور نمي‌کند لبخندش مي‌توانست

پلي باشد که جمعه را به همه روزهاي هفته

پيوند بزند

از اين جمعه به آن شنبه . . .

پ ن: چه کسی باور میکند !!! روزگار چند روزی گذشته است !  هنــــوز باید گفت بخوان وبگذر ؟ !!

پ ن: چه کسی باور میکند ! مخاطب حرفهایم را گم کرده ام

پاییز بهانه بود ،،، !!   من هنوز حرفهایم سه نقطه ای ست ( ... ) !!!

سه نقطه ای که ادعای آدمی را بر باد می دهد !

آری سه نقطه ای ( ... ) !!

انسانی که ادعایش !!!  سه نقطه ی ! حیوانی را بر باد میدهد.

سه نقطه ای که جای گفتنش اینجااااا نیست ؟!!!؟  ما انســـــــــانیم؟؟!! مــــا حـــیوانیم ! ما ( ... ) ؟!!!

(          ...            )


؟





اري
ميز خانه من چهار پا دارد
هر چهار پايي که حيوان نيست

که شايد
ميز است يا سنگ

يا که ادمي!!   و مي خزد در زير پاي ادمان
و خود را چه حقير ساخته
تا که
نام ادمي را از او بر گيرند

چون که دل شکسته
چون نشنيده
زمزمه هاي من را

که مي نوشتم روي دستانم هر روز
تا سوال استادم را باز به غلط
از روي تقلب بگويم

خدا     يا      عــــــــــــــشـــــــق؟
و من مي گفتم حـقيـقــت !!





پ.ن : راستش را بخواهی حقایق زندگی همین چند سطری ست که نوشته ام!!


پ.ن : آهای انسان اینــــــــجا خداوند حرفهای کسی را گوش نمیدهد فقط نگاه میکند تا ببیند حرفهایتان کجای دیگران را به باد میدهد ؟!؟

پ.ن : اینجا  هیچ چهارپایی حیوان نیست >>> شاید انسانیست که معشوقه خود را بغل کرده است !! >>>>>>> شـــــــاید !!!

شاید هم دقیقا !! مثل من >> حیوان است !! که حرفهایم را به  در  یا به  دیــــوار میگویم.
کم مانده است با  > ادرارهایم  <  علامت گذاری کنم  !!!

کاش میشد بر عشق های امروزی>  { شاشید } !! تا تجاوز به این قلمرو برابر با مرگ باشد.
>>> مااااااا همگی حیـــــــــوانیم >> حیوانهایی ناطق دو پا یا چهارپا چه فرقی میکند؟؟؟ حیـــــوانیم






اگر از درد این دل با خبر بودی ....
امروز...
      به بی ادبی محکوم نمی شدم ....!


پ.ن : تو نباشی ...
        من ...
        نباشم بهتر است ...!

پ.ن : راستش من دلم از فولاد نیست ...
        کمی...
        نگاهش کنید ....!

پ.ن : می خواهم احساس هایم
        را بگویم ...
        خوب یا بد ...
        می توانی بروی و گوش ندهی ...!

پ ن:آهای !!

اینجا تنها جایست که من حرف میزنم و دیگران گوش میدهند!!! اینجا حق با همه است !!!

پس قبل از آنکه من دهانم را باز کتم تــــــو گوشهایت را بگیر !

پ ن:گوش داز بودنت سالها مایه افتخار خواهد ماند.حیوان !





نگاهت رنگ بي اعتنايي مي دهدُ...
صدايت بوي تمسخر...!

گوش کن ...
آوازه ي دلت حتي تا اينجا هم مي آيدو من ...
از انتشار اين صداي خوف ناک بيم دارم ...!


+ تو تحمل مــــنِ !! بي تحمل را نداري !
   من تحمل کم  تحملي هايت را !

+ عشق روزي از ميانمان گذر کرد ...
   رفت تا آنسوي دنيا ...
   حالا...
    فقط يک اسم با خود حمل مي کنيم !




پ.ن: حالا فهميدم که تمام حرف هايت
   کنايه اي بود براي رد کردنم !


خ.ن: خنده ات می آید؟
       بخند آنقدر که زیر پایت علف سبز شود گوسفند


برچسب‌ها: خوف ناک, فقط يک اسم, نیهاش شاه, حیوان, شعر و دلنوشته ها
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در شنبه شانزدهم فروردین 1393 و ساعت 14:16 |


براي خودم مينويسم ....

نه براي  تـــــــــــــــ و  ..!

از غصه هاي ميان کلمات ....

از فاصله هاي سنگين دو   پاييــــــــــــ ز..

از همين انضباط فصل هاي مساوي

=

وقدم هاي غير موازي اعتراض ..

که از روي خط هاي شکسته عادت....

                                            بي   تـــــــــــــــ و ...

                                                                               عبور ميکنند.
...!

http://hadinet.ir/i/attachments/1/1341659676147188_large.jpg





هيــــــــــــــ چ تفنگ عاقلي ....

شکاري را که از چنگ زندگي گريخته ..

نشانه نمي رود....

                                                                    کفتـــــــــــــــ ار است که ..

                                                                                نيمه شب ...

                                                    دنــــــــــــ دان در تغفن لاشـــــــــــ ه فرو مي برد..!


برچسب‌ها: براي خودم مينويسم, غصه فاصله, عبور, کفتار, تفنگ
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در دوشنبه ششم خرداد 1392 و ساعت 2:0 |
خواب‌هــــــــای حدود 2 شب

https://encrypted-tbn2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS_kR8UwuDnlU3_nENzNChv_nQ-kPBm0ftGA8c64BtakevZssSmvQ

این روزها مدام

آدم‌ها را اعدام می‌کنند
در این بین عده‌ای دانشگاه می‌روند

برای فردوسی کلاه

برای فروغ ریمل

برای شاملو سنگ قبر می‌پـزند

طبیعتاً عده‌ای شهید می‌شوند

!!! و راست راست

از خواب‌هــــــــای حدود 2 شب
حــــــــــرف می‌زنند !!!

فقط من
پشت سرم را نگاه می‌کنم
و صاف
تا روز است می‌خوابم.






این عکس ها را پشت نویسی کنید

این عکس ها
سالها را پس می گیرند!!!
 !

دو نفر
به سبک یک فاجعه
می ایستند در برابر دوربین
به هم دست می دهند!

 جیب هایشان از آمار مرگ و میر پُر
سرهایشان
از تیتر های درشت راست!
 !
این عکس ها
عکس های امروزند..!مردم خانه هایشان را عقب می کشند
به عرض خیابان های گمنامی که می دوند در طول شهر
تحریم نور و نمک و سلاح
پاهای لاغر و چشم های از کاسه در
انگار
چیزی سقوط کرده باشد
!این عکس ها
سال ها را به جلو می اندازند
تاریخ سر فرو می آورد از این عکس ها
 !در عکس بعدتر
در  ازدحام
انسان شکل خودش را از یاد برده است !!!
شبنم آذر

پ ن: یه عکس! خیره شده ام!!!
یادم نمی آید!
خودم را! عکاس را !!
یادم نمی آید عکسم را !!
انسان شکل خودش را از یاد برده است !!! لامسب.

برچسب‌ها: عکس ها, فاجعه, تیتر, سقوط, انسان شکل خودش را از یاد برده است, خواب های شب, شب, خواب, فردوسی, فروغ, شاملو
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در دوشنبه هشتم آبان 1391 و ساعت 3:55 |

سلام به همه دوستان گل . بخوان بگذر 5 رو نمی خواستم بذارم ولی به

احترام دوستان(مخصوصا" الهه جان و ..........)

که همیشه درکنار من بودن و با حضور سبزشون باعث دلگرمی من میشدن بخوان بگذر 5 رو هم گذاشتم.



بخوان و بگذر (5)

می خواهم داستان را بازگو کنم!!!

پس بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت!

مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی بگذر!!

بگذر!! فقط بگذرکه من انگشت اشاره را بر لب گذاشته ام و سکوت را نشانه گرفته ام!

که من

شب ها سکوت را سکوت کرده ام تا همانند تو خواب های شبانه را صبح تعبیر کنم!

!بخوان و بگذر!

که اگر جای من بودی فکرهای پریشانت تعبیر را تغییر نمیداد!!!

بخوان بگذر! مثل روز هایی که گذشت!

مثل شب هایی! که ساعت از دو می گذشت و من! سکوتم را یاداشت می کردم!

تغییر در من جوانه خواهد زد!؟ سوال مبهمی ست؟!

مثل ان پیامک هایی که تعدادشان به بیست میرسید و تو !

یــا جوابی که خواندنش ثانیه را هم نشانه نمی گرفت! ؟؟

باز می خواهی بگویی خودت را جای من گذاشته ای!؟؟

که اگر اندکی گذاشته بودی فکرت زودتر از عقلت جواب مرا نمی داد

که اگر گذاشته بودی!

من پایان را سر اغاز کرده بودم

فکرهایم پریشانیم را غیبت میکنند.


دوستان مثل مطلب قبلی از بخوان بگذر(3) شروع کنید و اونایی که هنوز نخوندن

از بخوان و بگذر(1)

 

بخوان و بگذر(4)

 

ای کاش مثل هر شب! شبم صبح و صبحم صبح نمیشد؟

که شد!!!
اینک، چند شبیست که ساعت از دو می گذرد و هیچ حرفی نیست!

با خودش چه فکر میکرد؟!

که اینگونه بی دلیل حرفهایم را خواند و گذشت!

در این مانده ام که فکر می کرد ؟! ادمها این گونه فهمشان کم است!!!

بگذار برایت بگویم که خدا میداند و بس!!که حتی اندکی نیز قانع کننده نبود!!!

که اگر بود شب را راحت تر از او خواب میدیدم!

اری راحت تر از او خواب میدیدم!

با خودش چه فکرمیکرد که اعداد پیامکهایم به بیست میرسید و او جوابش را با پیامکی می داد

که حتی خواندنش ثانیه را هدف نمی گرفت!

این بار هم ، بخوان و بگذر! مگر ان وقت که خواندی نگذشت؟!

خیال برم داشته بود !فرقی میان تو و انها نبود!

    بود؟

جواب های کوتاه و چندین کلمه ایت ظاهرت را گویا کرد!

ای کاش اشتباه میکردم! و ای کاش اشتباهم را به رخ میکشید !

پناه بر خداوندی که بدون اندکی حرف با ماست.

پایان گفتگو هایم را اغاز کرده ام.

 

 


بخوان و بگذر(3)

 

شب است!

و من سکوت را سکوت کرده ام!

تا شبخوابی را به یاد بیاورم

انگشت اشاره را بر لب گذاشته ام و سکوت را دستور میدهم!

حکم رانی شده ام که حرفهایش را به زور به خودش تحمیل میکند

تو قانع شده ای قانع؟!

روزگار چند روزی گذشته است!

حرفهای ادمک شیرینیش را به کام تلخ داده است!

اینبار می خواهم برجک های حقیقت را نشانه روم

خیال برم داشته است!؟

که حقیقت هایم کام شیرین را به اثبات کشانده است!

به خودم امده ام!

که دیگران چه زود پذیرفته اند و من!

درگیر قانع شدنم!

احساسم به من دروغ نمیگوید

وتو باز در ذهنت بگو....!!!

 


برچسب‌ها: بخوان و بگذر, 4, 3, شب و صبح, بخوان و بگذر 1 2 3 4 5, پایان گفتگو ها, سکوت, روزگار, حرف دل, حقیقت, دروغ
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در شنبه نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 2:42 |
سلام جاداره سال نو رو به همه تبریک بگم و از تمامی دوستانی که همیشه لطفشون رو از ما دریغ نکردن تشکر خواص کنم امیدوارم که سال بسبار خوب و رو به موفقیت دوچندانی رو داشته باشید...
دوستانی که هر دو مطلب رو هنوز نخوندن از بخوان و بگذر! (1) شروع کنند.
  
 
 
   بخوان و بگذر!
(2)

ساعت از دو بامداد کمی گذشته است!
هر شب احساس می کنم

باید حرفی بزنم که اگر نزنم شبم صبح و صبحم صبح نمیشود!!!

یادت که نرفته است؟!

گفته بودم بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت!

مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی!بگذر!!!

که اگر فکر کرده بودی؟!به عمق حرفهایم رسیده بودی!
تو از عمق میترسی؟؟؟
عمق چیزی جز حرفهای دل من نیست!

کوچک با کلی حرف که دوست دارم درک کنی

و به دلخواه

بگذری یا پایداریت را اثبات!!؟!!.




=================

      بخوان و بگذر!
(1)
 

بگذار برایت حرف هایی رابگویم!

مگر چه میشود؟

یا اتمام را سر آغاز میکنی! یا شروعش را با حقیقتی اغاز!

دلمان خوش است؟ که حتی حرفهایمان به خودمان اعتماد نمی کند!

 چه برسد به تو!که گفته هایم را گفته می دانی و جوابت را اعتقاد؟!

راستش را بخواهی ان روز نه باران بود نه برگ های زردو خشک شده پاییزی!

آن روز همانند دیروزی بود که نه من تو را  و نه تو مرا دیده بودی!

همانند روز های عادی! که حرفهایم برجک ها را پایین می اورد؟!

به حرفهایم گوش کن؟

که حقیقت را فریاد میزند!

و مشکل ؟! گوش های ما ادم هاست که ادمک را ترجیح میدهیم.

حقیقت را دروغ و دروغ را حقیقتی شیرین می نامیم.

اری که هنوز حقیقت هایم شیرین است و تو هیچ چیز را نمیدانی؟؟؟

بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت! مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی بگذر
و در خواب عمیق شبانه ات لانه کن
که از ته دل دعا میکنم شبت صبح شود و صبحت پابرجا ! ! !

برچسب‌ها: بخوان و بگذر, 1, حرف, اعتماد, گفته هایم
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت 23:10 |


 

کمی می دانستم

که پایان این راه هم چراغی نیست

 

یادتان رفته که مدام می گفتید ! : تو سنت کم است ! تو نادانی !

اما من مدام می دانستم و می دیدم

که در هر راهی که پا می گذارم

پایانش وصل می شود به اولین ردپایم

 

راه های برفی هم که تمام شده اند

ما در آغاز این بهار بی قرار ایستاده ایم

 

شما هم می بینیدش پشت اولین کاج همسایه !

می دانستم , آنروز کمی

اما اکنون با صدای بلند اعلام میکنم

که این بهار ما همگی عزادار آیینه و تاریکی هستیم

 

بی قرارنباشید

می دانید که من اهل شلوغی و زاری و تن پوش ِ سیاه نیستم

 

اما ,خوب دیگر ,آدم عزادار باید کمی مکث کند

 

باید کمی کم بیاورد

 

عجیب نیست که من هم کم آورده ام

چه انتظاری دارید

نگفته بودم که پیش گوی آمدن باد ورفتن آفتاب هستم !

 

گفته بودم ؟ ! ؟


راستش

فقط گاهی انگار می دانم

که همه راه ها به تاریکی بی چراغ ختم می شوند .

 

 پ ن: همان گونه که مرزهایت تاریک و  تار بود ، تاریکی را احساس می کنم.

پ ن: یادت که هست؟؟!!  از خداوند بیامرزدمان ، چندی گذشته است و انتظاری نیست!

پ ن: که من اهل شلوغی و زاری و تن پوش ِ سیاه نیستم

 اما ,خوب دیگر ,آدم عزادار باید کمی مکث کند

پ ن:پس مکث می کنم انقدر که به سکــــــــــــوت تبدیل شود !!!

                                 من حتی سکوتم را مکث میکنم ،! ،! ،،!!



 

+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 20:15 |


 

خیلی پیچیده نیست

یعنی

باید کمی صبوری کنی

و بی درنگ مسافر ِ راهی نشوی

که امتدادش   حتا

کاج ها را خسته کرده است

!

مثل همین سه شنبه که به خانه می روی

در خیابان طولانی کارخانه

مدام  وانمود کن

هیچ اتفاقی نیفتاده است

و وقتی به خانه رسیدی

طوری کلید بینداز

که راه چندان هم طولانی نبوده است

و

اگرهر روز  ادامه اش دهی

 کوتاه ترهم  می شود

درست مثل شبی

که فراموش کرده بودی

کسی که کنارت خوابیده

تنش سردتر از همیشه است .

 پ :و چه زود ! یا شاید هم کمی زود تر از زود !!!

پ ن: خداوند بیامرزدمان ! سرمایم را احساس کرده ای و مدام گلبافت هایت را چنگ میزنی

پ ن: و هنوز  دوست داری !!؟؟!! که دستانم یخبندانی باشد  و  حرفهایم ؟! به قول خودت برجکت را پایین بیاورد!!

 درست مثل سربازانی که هم اکنون ! پرچم را پایین کشانده اند !!! وقت خواب من فرا رسیده است!

پ ن:راستی ؟؟؟ ! پست من نگهداری برجک است نه...


=========================


                       لابد حق با همه است

تو

خواهرت

مادرت

نزدیک ترین دوستانت

وخویشاوندان سال ها ،

از دور

یا حوالی خانه

خیلی فرق نمی کند

بهار

زمستان

یا تلخی تابستانی که هنوز هست.


انگار از پشت آیینه می خندی

به همه

حتا من که لام تا کام

لبانم را به اندوه آغشته ام

وبلند بلند وهراسان خیره می شوم

به شبی

که تنها ستاره اش  ... خاموشی است .

 

راستش رابخواهی:

دلخوشی ا ین روزها یم

مرگی است

که به وفور تکثیر می شود

لا به لای عکس ها

و گلایل های غمگینی که درسبدها می خندند ...

 

این سکوت که می بینی

پلی است

که چشمانم

یک سویش منتظر

وسوی دیگر مردی باچمدانش..

شاید پیش از طلوع

سپیده ای بیدار شود .

 

لابد ...

این روزها حق با همه است

جز من

که منتظر ایستاده ام

و بی دلیل سکوت می کنم


پ ن:!!! انقدر شب ها ! سکوت را زمزمه کرده ام
که صدای تیک تاک ساعتم را سکوت می شنوم!!!

پ ن:لابد حق یا همه است؟؟؟

پ ن: وقتی همه از عشق می گویند و من از دوست داشتن!
وقتی انها عشق را می پرستند ومن
 عشق را تنها واژه ای برای ابراز دوست داشتن.!!!

اری حق با همه است ؟؟!!

بگذار انتظارم را  ادامه دهم و
سکوتم را بی دلیل نشکنم ...!
+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 4:24 |


آفتاب بی سایه و

شب بی ماهتاب

خواب بی رویا و

بیداری بدون آگاهی

و گام زدن در مرز های ناشناخته پایان راه

بی حتی نیم نگاهی

به دژخیمان و

دروازه بان


پ ن: و تیر شلیک شد!!!

پ ن:گناهم چه بود !!؟؟؟؟!! مرزهایت برایم نا آشنا بود و تو؟!؟  فکر وذهنت هدف بود هدف

پ ن: از این ناراحتم!!! که قلبم هنوز ! تیر میکشد > و > او !!!  بی تقصر سیـــری از درد میشود.

پ ن: ؟!؟ گناه من چه بود !  که ان روز خورشید هم ، کم نور ! سایه ات گمنام ، شبم بی مهتاب و مرز و

        بومت نا پیدا ؟؟

پ ن:گناه من چه بود که نگاه کردن به این سو یا به آن سو فرقی نمکرد !!!

من چشم بسته مرز ها را عبور کرده بودم !

پ ن: به خودت بیا ! که تیرهایت از هدف دورتر بوده است! این گونه  نیست ؟؟؟؟؟

که اگر نبود همه چیز سر جایش بود ؟ یا پایان راهش ! !!



=======================



خيابان ها هرز مى روند


زير پاهايم


خواب ها هرز مى روند


زير پلك هايم


و حرف ها...



دستم به هيچ سيبى نمى خندد

و هر روز


بزرگ تر مى شود


شكل آشفته درخت


از طرحى كه باد به خاطرش مى آورد


هيچ كس باورش نمى كند؛


كه حرف هاى آدم هم، ته مى كشد


درست مثل جيب ها


مثل كاسه ها


مثل سيب ها



انتهاى اين روزها...


همان خيابان هرز زير پاها!!!


منتها  !!!


اين بار از سمتى مى چرخيم


كه باد حرف مى زند

 

پ ن: میخواهم انقدر دست به سیبی نزنم، تا درخت بالا بیاورد!!!میدانم  ! سیب سقوط خواهد کرد!!!

پ ن: شاید هم باد ؟؟؟؟؟!!!

 اخر که سیب را خواهم دید؟؟ میان ان همه برگ !میان ان همه چشم!!! که چشم مرا ندارند!!!

پ ن :به راستی که حوا ناقص العقل بوده است!!! کمی صبر....آری صبر!!

پ ن: و ادم جاهل ؟؟؟!

این روز ها که نه حوا هایمان و نه ادم  هایمان ادم هستند  !

پ ن:درخت پر بار میشود و ما ،!! پیر

پ ن : سن هایمان در حال اوج گرفتن است و تو من تو من تو من!!؟ ،، وثانیه ، به ثانیه اتمام میشود.

یادت همیشه هست !!!




Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 0:18 |


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTfwJLar_KPRieaaadbslpAk9EboU3M9Pq9WZ6gT44dpX3qhVQdXuaMAMRqTw

من چاره ای ندارم

جز بد شدن و بد بودن...

خشم و دسیسه و نیرنگ...

فریب و دروغ و

خاموشی...

وگرنه چه کسی این داستان پیچیده را

حتی باور میکند؟

چه برسد آنکه روایت کند آن را

دست کم جوری که باور کردنی باشد!


پ ن : عمری یست که حرف هایم را به در میگویم و دیوار حرفی  را به تو نمی رساند.

پ ن: انقدر به دلیلش فکر کرده ام که هنوز هم دلیلش!؟ دلیلی ندارد؟...!!!

پ ن: من حرفهایم را به دیگران رسانده ام !!! ؟ انها همه میگویند!!! اشتباه کرده ام!؟؟
چه میشود کرد ؟! وقتی بیشتر نمیتوان توضیحی داد!!! وقتی خودم هم دلیلش را نمیدانم؟؟؟
پ ن: اری !!! پس هم اکنون  من بد ! خشم و دسیسه ونیرنگ ،، فریب و دروغ ،،، و هنوز هم خاموش، دلیلش را که میدانی ؟       ( سوال؟؟؟ و جوابش هنوز سه ...)


=========================

درست شبیه طفلی

که نمی داند روز اول دبستان

شبیه ریسمانی ست

                           که برفراز مغاک بسته اند    (مغاک =گودال)

بی اینکه  بداند

بازی گوشی هایش

پشت نیمکت ها

فرق دارد

با حیات بــــزرگ خانه

،،

دهانش را باز می کند

و می خندد

به معلمی که خنده از یادش رفته است

...

باور کن

اگر نجنبی دستت رو می شود

و بعد دیگر هر چقدر تقلا کنی

می شوی

همان طفلی که از مدرسه برمیگردد

و موقع برگشت

مجبور است

به زمین و آسمان ناسزا  بگوید .

بیچاره بچه ای که تو باشی

پ ن: دیر شده است یا نه ؟؟؟ نمیدانم

پ ن: انقدر فکر و ذهنم مشغولت بوده است که انگار، چندی نگذشته و تو، فقط برای چند روزی رفته ای.

پ ن : تو؟ بچگی کرده ای یا من ؟؟؟ هنوز هم نمیدانم؟!!!

پ ن:شاید هم ! فرقی نمی کند و تو سال هاست به زمین و آسمان ناسزا گفته ای؟؟ !
پ ن: سوال؟؟؟ سوال؟؟؟ و جوابم هنوز سه ...  است

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 19:6 |

http://devid.jalbum.net/Studie-macrowork/slides/1200dripdrop-021.jpg

من آغوش ترا

بار ها و بار ها

در رویا ودر

واقعیت

تکرار می کنم و

نفس می کشم و

دوباره باز

به عمق تیره آب های تاریک می روم.


پ ن: با خودت چه فکر میکنی ؟

پ ن: من سنگی بودم که با هر پرتاب ، نفس
 میگرفتم و ته اب می مردم .

پ ن:اعتراضی نیست !!! سوال هایی دارم و یک خواهش؟!

پ ن:برای یک بار هم که شده شیرجه ای بزن و بسویم بیا
راستی ؟؟؟؟ یادت باشد سوال زیاد دارم و تو نفس هایت کم

پ ن: نترس سرت هم به سنگریزها بخورد چیزی نمیشود خودی هستند!!!! یادت که هست

====================


  قهرمانها!!!

قهرمانهايمان در ميدان رزم تنهايمان گذاشتند وگريختند

                                             تا همچنان قهرمان باشند

وما خود را کشان کشان به گوشه فراموشخانه ها کشانديم

اينک       همان قهرمانان پرهيز کار

                     فرياد مي زنند"

                                           پس چه شد ؟

آنهمه  ايمان

آنهمه اراده

آنهمه اميد

                            اي نفرين بر ايمان

                         نفرين بر اراده

                        نفرين بر اميد

 قهرمانان پوچ ما !!!

                        ما براي کشتن اين القاب خاک آلود

                     چنين خود را به لجن زار کشانديم ،

ما شرف قهرماني خود را مدتهاست

                                                          قي کرده ايم                (قي= بالا اوردن-استفراق)

 شما نه شير بيــشه هاي نبرد                      که

           کفتار پليد گورستان هوسهايتان  بوديد

                    بدرود قهرمانان

                         بدرود

پ ن:پس ، خودت مي گويي؟ ميدان رزم را به چه سرعتي ترک کردي؟؟
پ ن: راستي؟!!!! قبل از اينکه جوابي بدهي بگويم!
جواب ها تئوري هستند نه عملي خيلي ها به بهانه عملي شتاب زده دويدند و هنوز....

پ ن :در پي اينم ؟ اين وسط من قهرمان اين رزم . دشمن ، فداکار يا ابله بودم

پ ن:ديگر چه دردي هست من در لجن زاري هستم که کنارش آزاد راه ي ساخته اند
 و مردم با سرعت ،،، هر تواني ،،،که تو بگويي 2 ، 3

چه ميدانم!!! از کنارم ميگذرند و بوي از من نمي فهمند.

پ ن:ان شب از کنارم گذشتي از بويت مشخص بود عرق کرده بودي و خسته و ناتوان !!!
حالا کلي فهميده ام ،سرعتت خيلي بالا بود

پس بدرود قهرمان بدرود.( جوابت را مينويسي يا نشان ميدهي(عملي - تئوري) چه ،  فرق مي کند؟؟؟ )


+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت 1:22 |

         


بي هيچ سلاحي،

روي صندلي ام مي نشينم

 و صداي كليد را مي شنوم

كه قفل در مي چرخد.

قاتلِ من، روزي

تمام پله ها را بالا مي آيد.

صداي خيابان بلند است

وفرياد هاي من هرگز،

كسي را به سمتِ اين پنجره نمي كشاند.

صداي خيابان بلند است

ومن هرگز

با خود اسلحه اي حمل نكرده ام.

پ ن: راستی؟؟!!! در قفل بود یا قفلش کردی؟
پ ن: پنجره ام را چه؟هنوز هم گل گرفته است؟؟

پ ن :شنیده ام اندکی از حرف هایم به گوشت رسیده است.
با خود اسلحه ای حمل نکرده ام بیا که کلی حرف برایت دارم
یادت نرود جواب سوالاتم را با خود بیاور کامیون دم در هست( در بست)



========================



          فردا


از پشت پنجره اتاق

لابلاي درخت پير

هر روز تو را مي بينم/ از در خانه من مي گذري.

با لبي خاموش نگاهي گويا

با قدمهاي سنگين وخيالي سبکبال

                   از در خانه ام مي گذري

                 هر روز تو را مي بينم

       فردا هم خواهي گذشت

اما ديگر تو را نخواهم ديد

زيرا ..........

انقدر به ذهنت فشار بياور !!!
که يادت بياييد
ان روز ها تو مي امدي و اين ديوار سدي بود بينمان
ابله ؟! اری ابله !!! من براي با تو بودن در حال دور زدن ديوار چين بودم!
حالا تو رفته اي؟!؟ به کجا ؟ نميدانم  ، نميدانم؟؟؟
 شايد تو هم براي ديدنم ديوار ها دور ميزني؟؟؟
شايد هم براي نديدن هم همديگر را دور ميزنيم.

راستي که زمين گرد است



+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت 19:43 |

            قمار


پيش از اينکه سوت آغاز نواخته شود            

                                                     دويدن را آغاز کردم

                        از همين است که چنين خسته ام

معلمي مي گفت:

             عشق شمشير است    و    دوست داشتن سپر

                  ما هميشه سپر را بر ميداريم

احتمال خفيف برد

                    بهتر از پاک باخته ميز را ترک کردن است

پيش از آنکه سوت آغاز نواخته شود

                                        پريدن را آغاز کردم

زين پس با دست خالي

                              قمار مي کنم

                                           مزيتش اينست که چيزي هم نمي بازم

پ ن: آری ! ارزش تو بودی که از دست رفت.
می خواهم بیایی ، اگر بیایی؟ با دستان خالی قمار  میکنم
خیالم امن است تو را نمی بازم (ای سکه ی طلای طرح قدیم) یادت همیشه هست
حیف که ارزشت ثابت نیست تا مثل بچگی ها بگویم
2تا !!!  یا یه دنیا
دوستت دارم.
 

                            
 با اينهمه باخت بازم قمار ميکنم


=======================




گورم را با خودم بر مي دارم

در چمدانم

و اندوه هايم را

يکي يکي بسته بندي مي کنم

 
نه !!!

زندگي

دلخوشي ساده لوحانه اي ست

لبخندي ست

از سر رضايت و تسليم

که بر چهره ام نمي نشيند

بوسه هاي تو را بر مي دارم

در چمدانم

مي ريزم در جعبه نقره اي کوچک

و اتاقمان را مي پيچم در شالم


و تو

اي خداي مهربان

تو بمان

فقط براي همين جهان
!
پ ن :این جهان را برای تنهایی ما افریدی!!!
کفر نمی گوییم ، تنهایی را حس نکرده ای

پ ن: هرچند ما ادم ها تنهایت گذاشته ایم اما ...


پ ن: مي خواهم انقدر بروم که خدا هم مرا پيدا نکند
حرف هم نمي زنم ،در راه ديوار ها گوش دارند
اما موش های گوش دار ، جایم را نشان نمی دهند
یادت با من است خوب میدانی موش از گربه هراس دارد. (ملوس)



+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در شنبه بیست و سوم مهر 1390 و ساعت 19:8 |



شعبده باز،

دست در کلاهش بُرد

تفنگي بيرون آورد

و به خودش شليک کرد...

همه دست زدند!!!

به‌جُز

مردي که از روي زمين

خون‌ها را پاک مي‌کرد... ?


پ ن: چرا !!! ، چرا ترس از ان داشتی ! که دیگران خنده ای کنند

پ ن:هنوز هم  نمی دانم منظورت این بود که تنها برای توام یا تو برای دیگران؟

پ ن: شاید هم ترس از ان داشتی که محبوب تر از تو شده ام؟؟؟

(کمبود در تو احساس میشد)


========================



پس، زندگي

مرا

در جايي از زمستان

فراموش کرد؟

 

فراموش کرده بودم

آستين امروز

اشک هاي ديروز را

پاک نمي کند

پ ن:همان طور که فراموش کرده بودی

پ ن: زیر استین دیروزهایمان مار پرورش نمیدادم

پ ن:صادق بودم و مجبور به بازیگری


+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 و ساعت 16:8 |
                                                                                                           حسين پناهي
 

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان

نه به دستي ظرفي را چرک ميکنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

و اندکي سکوت......

پ ن:قرارمان سکوت بود ؟
پ ن : حالا که دیگر همه میدانند؟ نیت کن و سکوت را پابرجا !!!
پ ن :قرارمان ! این پنج شنبه ، تنها با یک شمع و اندکی سکوت .
پ ن: هرچند میدانم قرارهایمان یادت نمیماند ( _  بیماری و بشدت مریض (دیوانه)     )

                                                                                           


====================


جاده در دست تعمير است ؟
حتم دارم...

كارگران در تمام جاده ها مشغول كارند!

همه راه هايي كه تو را به من ميرسانند

در دست تعميرند!

و اگر نه

تو حتما مي آمدي ...

پ ن :باشد !!! به دیگران هم میگویم ، خودم را خر کرده ام

به خودم میگویم؟

پ ن:اگر خر کردنت به اتمام رسیده است میخواهم در همان طویله ای که تو هر شب در آن

خواب مرا میدیدی طبق معمول خوابم ببرد.


+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 و ساعت 14:53 |

 

           بيداري مکرر

                    

 

حسودي ام مي شود

وقتي اين همه خواب مي بيني

و هي جوان مي شوي

و من هر شب

از بيداري مکرر خويش

                           آشفته مي شوم

اين بار اگر ببينمت

برايت خواهم گفت

يا به جاي من هم بخواب

يا پنجره ي مهرباني ات را

                               کمي بازتر بگذار

پ ن:نه انقدر باز که هر کس واردش شود

پ ن:  مهمانسرایت از زبان نمیافتد

 

 

====================

 

               چندمين غروب

 

  چندمين غروب بود

که نيامدي

ماسه هاي ساحل پر از تکرار قدم هايم بود

و من دريا را

              تا ته بيقراري سر کشيدم


پ ن:زخم هایم از تو نیست اگر بود شوری دریا یا تسکینم میداد یا زجر

پ ن:اری، زخم هایم از داخل است مستش کردم ، دوایی نبود ،هوس اب دریا را دارم

پ ن:و امید دارم ، دیر یا زود دریا دعوتت خواهد کرد لیوانت یادت نرود....

 

 

+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در سه شنبه یکم شهریور 1390 و ساعت 0:51 |



در جشن تولدت امسال

...با اين باد سردي که مي وزد...

زحمت نکش!

لازم نيست فوتم کني.


پ ن:هوایت هنوز، بوی خاطراتی را میدهد که خوب یادم هست.

پ ن: خواهشا"  ، خواهشا"  در کنارم نفس هم نکش ، بازدمت هم آزارم میدهد.



======================




حرفي براي گفتن

نيست؟!

بايد

سپيدي کاغذ را

باور کنم ؟

پ ن: سپیدی نامه ام سکوت بود.

پ ن: درکنارش رضایتی که تو نفهمیدی (نفهم).


========================



يک)


 

دنبال بازيچه ي گم شده اي

 تمام سوراخ سنبه هاي خانه را گشته ام

 نيست

 گويا من بزرگ شده ام مادر

 باورمي کني؟

.

.

 

 

 دو)

  ببين!

 قانون بازي اينست:

  من بازيچه ي تو

 تو بازيچه ي من

 حالا از اول

 مي آيي؟

.

.

 

سه)

  براي اوقات

 سر رفتگي حوصله مان

 بجز عاشق شدن

 فکري بکن

.

.

 

چهار)

 يکبار در ميان

پيدايت مي کنم

پيدايم مي کني

سک سک!

و بازي چه آسان

تمام مي شود

.

.

.

.

.

 

 

 

 

پنج)

 

يادم بماند که

پ ن:زمین هنوز گرد است و درحال حرکت.

+ نوشته شده توسط شاهین حامدی در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 و ساعت 14:53 |


Powered By
BLOGFA.COM



design : imjava